شنبه 13 اسفند 90
سارا جان سلام صبحت بخیر عزیزم
می خوام کارهای خوب و بد دیروزت رو برات به ثبت برسونم تا وقتی بزرگ شدی خودت بخونی و ببینی که چه کارایی می کردی خانوم خانوما

خوب برات بگم عزیز دل مامان دیروز داشتم اتاق شما رو براتون خانه تکونی
می کردم و شما آنقدر خوشحال بودی که هی تو اتاق می رقصیدی و می گفتی آخجون اتافم خوگشل شده .
خلاصه داشتم دستمال دیوارها رو می کشیدم که دیدم دیگه صدایی از شما در نمی یاد برگشتم دیدم که بله پاتون خرده به ظرف آب کف دیوارها و ریختیشون روی موکت و خودت شده بودی عین موش که مبادا من چیزی بهت بگم
آنقدر عصبانی شدم
که حسابی دعوات کردم و دیگه اصلاً اتاقت رو ول کردم و گفتم باشه برای بعد
با هم اومدیم بیرون از اتاق و تو هم همش گریه می کردی و می گفتی مامان ببخشید
خلاصه آنقدر اذیت کردی که دیگه ساعت ٨ شب خسته شده بودی و می گفتی مامان بریم بخوابیم
مامان جون هم شام شما رو دادن و بعدش رفتیم با هم خوابیدیم 
بالاخره شا خوابتون برد و من و بابا محسن هم رفتیم پائین تا پرده های آتلیه رو رنگ کنیم .


شنبه 13 اسفند 90
